همه اشکی توی چشمام،واسه روز آخرم شد
اما تو ساده شکستی، حرمت هرچی نفس بود
کاش تو قصهات می گفتی،،دل من برات قفس بود
می دونم یه روز دباره، برمی گردی خیلی دیره
می گی حرفهاش یه دروغ بود، بی صدا دلت میگیره
ولی افسوس که دل من، دیگه عاشق نمی مونه
که برای با تو بودن،شعر خوشبختی بخونه
برو قلبتو بردار ، که واسه خودت بمونه
توی رویام جا نداری،بسه حرف عاشقونه
من و تو بازیچه تقدیریم
هر دو در بیراهه تقدیر عشق
با احساس خود درگیریم


